![]() |
![]() |
|
| تنها تر از همیشه |
|
چمدان بسته به شهر خاطره می رفتم
بال و پر بسته به کنج کوره راه بنشستم چشم گریان پا در بند دل تنگ قطره ابی دیدم گفت راه خاطره گم کردم گفتمش با من باش..... راه را طی کردم جاده ای در پس افاق دلم می دیدم گفت راه خاطره گم کردم گفتمش با من باش.... داشتم می رفتم سروی اندرون صحرا دیدم گفت راه خاطره گم کردم گفتمش با من باش.... در حاشیه ی راهم قطعه سنگی خورد بر پایم و گفت: گر به شهر خاطره خواهی رفت زحمتی نیست مرا هم ببری؟ خنده ای سر دادم گفتمش با من باش..... من و اب و چمدان جاده و سرو و همان قطعه ی سنگ همه مان با دل تنگ.... کوره راه خاطره گم شده بود چشم را وا کردم سنگ و جاده سرو و قطره همگی .... رفته بدند من و ان چمدان بال و پر بسته به کنج کوره راه بنشستیم چشم گریان پا در بند دل تنگ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط hanieh |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدایا ! دلم میخواد اگه نعمتی به من میدی بتونم خوب ازش نگهداری کنم نه اینکه بهم بدی و من لیاقط نداشته باشم ! اون موقع میشه که نعمت رو از من میگیری و منو واسه همیشه تو حسرت میذاری....!!!
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 دی 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|