![]() |
![]() |
|
| تنها تر از همیشه |
|
شبی از پشت یک تاریکی غمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفری صدا کردم. تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم . پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط hanieh |
|
|
در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشک رابر لبانم احساس کردم و فهمیدم که این بوسه ی جدایست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط hanieh |
|
|
آن که می بینی آسمان نیست...پس به آن بالاها نگاه نکن.
آسمان همینجا روی زمین است...پس خیلی دور هم نرو. می دانم که برای تو سخت است که پیدایش کنی...پس خودت را خسته هم نکن. راحتت کنم...آسمان اینجاست...پشت پلک های باران زده ی من... و حالا این تو نیستی که نگاهش می کنی....این آسمان است که تو را از چشم من می بیند. پس مطمئن باش که آن توهم آبی رنگی که آن بالاها می دیدی٬آسمان نبود. آسمانی که یک روز آفتابی باشد و یک روز بارانی.....یک روز آبی و یک روز خاکستری..... آسمانی که هر روز رنگ عوض کند که آسمان نیست.... آسمانی که نه به ستاره اش وفا می کند و....نه به ماه و خورشید.... آسمانی که کبوتر و باز را با هم در خود جای بدهد.... که آسمان نیست.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط hanieh |
|
|
باز هم سلام . خوبین؟ خیلی وقت بود آپ نشده بودم چندروز نبودم ولی حالا خیلی سر حالم...
سلام به عاشقا سلام به خسته ها سلام به یکی مثل خودم و... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 مرداد1387ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط hanieh |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدایا ! دلم میخواد اگه نعمتی به من میدی بتونم خوب ازش نگهداری کنم نه اینکه بهم بدی و من لیاقط نداشته باشم ! اون موقع میشه که نعمت رو از من میگیری و منو واسه همیشه تو حسرت میذاری....!!!
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 دی 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|