تبليغاتX
بی کس / تنها/ بی... عشق
تنها تر از همیشه
سلام...

ازم خواسته بودید که بهتون دلیل لینکه دیگه از عشق حرف نمیزنم رو بگم !!!

به خاطر یه قولی که به یک نفر دادم دیگه از این حرفا نمیزنم.( یک نفر منطورم پسر نیست. منطورم یک خانومه که من بهش مدیونم)

حال و هوام اصلا به کل عوض شده...

تغییر درونی...

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط hanieh | 
به خاطر تغییر و تحولی که توی این چند روز کردم ، دیگه از عشق و تنهایی حرفی نمیزنم. خدا کمکم کرد.
+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط hanieh | 
نوشته هام هم شده مثل اس ام اس هام

نوشته می شوند ولی هیچ گاه

send نمی شوند ....

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط hanieh | 
خیلی چیزا رو تنهایی سفارش میدم

خیلی جا ها رو تنهایی میرم

خیلی خاطره ها رو تنهایی می سازم

و خیلی وقتها تنهایی خودمو آروم می کنم

 

و این خیلی ها هیچ تغییری نمی کنند چه تو باشی چه نباشی  !!!!

من عادت کرده ام  ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط hanieh | 

صداي باد را بشنو كه آواز كهنه غمگيني مي خواند

مي داند كه امروز تو را ترك مي گويم

خداحافظ عشق من خداحافظ

خداحافظ اي تنها محبوبم

تا زماني كه مرا به ياد آوري هرگز چندان دور نخواهم بود

خداحافظ عشق من

من هميشه به تو وفادار مي مانم

پس مرا در رويايت جاي بده تا زماني كه پيش تو باز گردم

ستارگان را در آسمان ببينصداي باد را بشنو كه آواز كهنه غمگيني مي خواند

مي داند كه امروز تو را ترك مي گويم

خداحافظ عشق من خداحافظ

خداحافظ اي تنها محبوبم

تا زماني كه مرا به ياد آوري هرگز چندان دور نخواهم بود

خداحافظ عشق من

من هميشه به تو وفادار مي مانم

پس مرا در رويايت جاي بده تا زماني كه پيش تو باز گردم

ستارگان را در آسمان ببين

و آنها به هر كجا بروند با درخشش خود با من خواهند بود

و من آرزو مي كنم كه هر چه زود تر مرا به خانه راهنمايي كنند

خداحافظ عشق من

خداحافظ

 

و آنها به هر كجا بروند با درخشش خود با من خواهند بود

و من آرزو مي كنم كه هر چه زود تر مرا به خانه راهنمايي كنند

خداحافظ عشق من

                        خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط hanieh | 
چمدان بسته به شهر خاطره می رفتم

بال و پر بسته به کنج کوره راه بنشستم

چشم گریان پا در بند دل تنگ

قطره ابی دیدم

گفت راه خاطره گم کردم

گفتمش با من باش.....

راه را طی کردم جاده ای در پس افاق دلم می دیدم

گفت راه خاطره گم کردم

گفتمش با من باش....

داشتم می رفتم سروی اندرون صحرا دیدم

گفت راه خاطره گم کردم

گفتمش با من باش....

در حاشیه ی راهم قطعه سنگی خورد بر پایم و گفت:

گر به شهر خاطره خواهی رفت

زحمتی نیست مرا هم ببری؟

خنده ای سر دادم

گفتمش با من باش.....

من و اب و چمدان

جاده و سرو و همان قطعه ی سنگ

همه مان با دل تنگ....

کوره راه خاطره گم شده بود

چشم را وا کردم

سنگ و جاده سرو و قطره همگی .... رفته بدند

من و ان چمدان

بال و پر بسته به کنج کوره راه بنشستیم

چشم گریان پا در بند دل تنگ

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط hanieh | 

شب های تاریک

شب های دلتنگ

شب های خاموش

شب های زیر چتر غم

شب های دلگیر

شب های بی...تو

همه رو تحمل کردم به امید روزی که با تو تنها بشم

فقط خودمون باشیم و توی خلوت خودمون آینده رو طی کنیم

اما حالا...

همه ی اون سختی ها

همه ی اون روزهایی که دلم واسه دیدنت پرپر میزد

تموم شد...

دیگه تو نیستی که بهم دلداری بدی

نیستی که بهم امید بدی

واسم حرف بزنی و...

این دنیا ارزش هیچ عشقی رو نداره

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط hanieh | 

خدایا!

دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم

شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند

از عظمت مهربانیت در حیرتم

چگونه به من محبت میکنی

در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است.

خدایا!

سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری

کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط hanieh | 
می خوامت!

این خلاصه ی تموم شعرای عاشقونه ی دنیاس!

تو این زمونه ی سلف سرویس

مجال این نیس برم تو عالم هپروت و

چشماتو به فانوسای یه بندر دورافتاده تشبیه کنم

که بی قرار برگشتن ماهیگیراشه!

یا مثلا بگم که دستات

مث کلبه ی امنی تو دل یه جنگل انبوهه

واسه زندونیه فراری!

اگه تو این روزگار

فرصت شنیدن جواب سلامت رو داشته باشی

بایس کلات بندازی هوا

دیگه چه برسه به رد و بدل کردن دل و قلوه

که این روزا کالای ممنوعن!

بذار در گوشت بگم:

می خوامت!

این خلاصه ی تموم جرمای عاشقونه ی دنیاس!

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط hanieh | 

دلم یه جایی میخواد پر باشه از سکوت !!!

تنهایی

غربت

چون خیلی بهش محتاجم
باد که بیاد ....

بارون که بیاد

تو باید از میون آوازهای کودکان بگذری ! چترت را فراموش کن .....

خیس و خسته در پگاهی سرد به خانه ام بیا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط hanieh | 
حرف من اينه:
عشقی که با چاقو زدن به درخت سر گذر شروع بشه،
خونهء آخرش بدبختيه!
عاشقم عاشقای قديم
که اسم طرفو رو تنشون خالکوبی ميکردن
نه اينکه ناخنگير وردارن و
تن درختای بی زبونو
به هوای يادگاری پاره پاره کنن!
از همينه که عاشقيای اين زمونه،
هم سن و سال حبابای آبن!
نفرين درختا رو دست کم نگير!
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط hanieh | 

خسته ام

از آدمهايی که هر روز عاشق می شوند

آدمهايی که خود را نمی شناسند

گوشهايشان بيشتر از چشمهايشان می بيند

خسته ام

از آدمهايی که سرانجام خودشان را می دانند

اما تلاشی برای تغيير آن نمی کنند

کسانی که نگاهشان ديگران و خودشان را فريب می دهد

قلب سنگيشان پشت چهره ساختگی و لباسشان مخفيست

آدمهايی که تفاوت عشق و هوس را نمی دانند

خسته ام

از خودم که آدمم

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط hanieh | 
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم... خانه اش ویران باد!
+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط hanieh | 
این روزا خیلی خستم در همین حد که سرگرمی من همین وبلاگ ساکت شده
+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط hanieh | 
نگو بارتو گذشتي و شب و روز گذشت
آن زمانها به اميدي كه
تو بر خواهي گشت
پاي هر پنجره مات
مي نشستم به تماشا تنها
گاه بر پرده
ابر
گاه در روزن ماه
دورتا دورترين جاها مي رفت نگاه

بازميگشتم
تنها
چشمها دوخته ام بر دروديوار هنوز
                                                         هنوز هم به یادتم...
+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط hanieh | 

یک شب خوب تو آسمون یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت : کنارتم تا آخرش تا پای جون .... ستاره ی

 قشنگی بود آروم و ناز و مهربون .... ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون .... اما زیاد طول نکشید

عشق من و ستاره جون !!! ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون .... ستاره رفت با رفتنش منم شدم

بی همزبون ...!!! حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط hanieh | 

نمی دانم چه می خواهم خدایا             به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من              چرا افسرده است این قلب پر سوز

        ز چمع آشنایان می گریزم                به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها                  به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم ازین مردم که با من              به ظاهر همدم و یک رنگ بودند

ولی در باطن از فرط حقارت                   به دامانم دو صد پیرایه بستند 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط hanieh | 
کاش درد جدایی به این سختی ها نبود... کاش این درد یه جوری هرچه زودتر تموم میشد... کاش درد جدایی آسون بود...

                                   کاش.... کاش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط hanieh | 
میدونی وقتی تنها تر از همیشه میشی اونوقت به جای اینکه بخوای به خلق خدا متوسل شی میای به خود خدا متوسل میشی.... خیلی شیرینه! قشنگتر از این نیست! خدا هم با همون معرفت همیشگی یه جوری بهت حال میده نمیدونی اصلاً از کدوم طرف بهت کمک کرده! قربون خدا برم که خیلی زود منو از چاه درآورد ! با این همه معرفتش باز هم ما میایم بی معرفتی میکنیم !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط hanieh | 

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط hanieh | 
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط hanieh | 
انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !

احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم

آه ، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور !
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذاریم!
این روزها
خیلی برای گیره دلم تنگ است !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط hanieh | 
دفتر مرا

       دست درد میزند ورق

شعر تازه مرا

درد گفته است

             درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف میزنم؟

                       درد حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط hanieh | 
دلم گرفته از این روز ها ، دلم تنگ است میان ما و رسیدن، هزار فرسنگ است سامان هراتی
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط hanieh | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خدایا ! دلم میخواد اگه نعمتی به من میدی بتونم خوب ازش نگهداری کنم نه اینکه بهم بدی و من لیاقط نداشته باشم ! اون موقع میشه که نعمت رو از من میگیری و منو واسه همیشه تو حسرت میذاری....!!!

نوشته های پیشین
مرداد 1388
دی 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان